اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
773
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
بود ، پس دانستى كه هستى حق به دليل قايم نيست . باز بيت ديگر گفت : « كان الدليل له منه اليه به * من شاهد الحق فى تنزيل فرقان » دليل مر او را از وى بود و سوى وى بود و به وى بود ؛ يعنى دليل از خويشتن راه ننمود ، و لكن از وى بود كه مر دليل را راهنماى گردانيد . چون راهنماى وى گردانيد ؛ راه نماينده وى بود نه دليل . مثال اين آنست به شاهد كه هر ملكى كه بزرگان خود را فرمايد تا كارى كنند از خير يا از شر ، فاعل به حقيقت خداوند باشد نه بنده ، تا گويند : خلع الامير فلانا و قبل فلانا و ضرب فلانا ، آنجا كه بندگان فاعل و مختاراند فعل ايشان منقول است به امر . پس دلايلى كه مسخراتاند و فاعل و مختار نهاند محال باشد كه راه نمودن فعل ايشان باشد نه فعل مسخر ايشان ؛ با آنكه مسخر را خود اختيار باشد ، از بهر آنكه مسخر مفعول باشد و مفعول را اختيار نباشد ، چه اختيار فاعل را باشد . و نيز راه نمودن فعل محكم و متقن است ، و فعل محكم و متقن جز از حى عالم قادر روا نباشد . و چون صنعها بيشتر جماداتاند و ايشان را حيات نه و علم و قدرت نه ، محال باشد كه ايشان راهنماى باشند . از اين نيكوتر هست و آن آنست كه راه نماينده برتر بايد از آن كسى كه ورا راه نمايد . نبينى كه چون عالم راه نمايندهء جاهل بود عالم برتر از جاهل بود . چون راه برنده و آن مستدل كه حى عالم قادر مختار است ، و آن جماد حى عالم قادر مختار نيست . روا نباشد كه آن عاجز راه نمايندهء قادر باشد . درست شد كه از ما عالمتر و قادرتر بايد تا ما را راه نمايد ، و آن نيست مگر حق عز و جلّ . و چون جاهل نتواند كه مر عالم را راه نمايد با آنكه اين جاهل حى است و قادر است ، محال باشد كه جمادى كه ورا بههيچوجه علم نيست و حيات نه و قدرت نه راه نماينده باشد عالم حى قادر را . باز گفت : اليه راه نماينده سوى وى هم وى است نه غير وى ؛ از بهر آنكه آن غير كه ما را راه نمايد خود هم راه نيابد . چون خود هم راه نيابد مرا راه چگونه نمايد ؟ ! راهنماى به چيزى بايد كه عالم